انتشار ۲ مجموعه شعر

انتشار ۲ مجموعه شعر
مجموعه شعر «مرگ تنها حقی است که خورده نمی‌شود» نوشته سامان ساردویی منتشر شد.

به گزارش گروه فرهنگی ایمان نیوز، این کتاب در ۱۱۵ صفحه با قیمت ۱۵ هزار تومان توسط انتشارات دوات معاصر به چاپ رسیده است.

در معرفی این کتاب عنوان شده است: شعرهای این مجموعه مضامینی اجتماعی، تغزلی دارند. زبان شعرها به سمت سادگی تمایل دارد و از ویژگی‌های این مجموعه تصاویر مخیل و آشنایی‌زدایی است که شاعر به کرات از آن بهره برده است. استفاده از عناصر زادبومی از دیگر نکات ممیزه‌ این مجموعه به شمار می‌آید.

از این شاعر پیش‌تر مجموعه شعر «صبح‌های بداخلاق» و «برای چکمه‌هایم گِل درست می‌کنم» منتشر شده است.

شعری از این مجموعه:

کاش از آسمان دوچرخه می‌بارید

یا تابلویِ «کودک کار ممنوع»

نمی­‌دانم

چرا رویاهای آدم­‌های بد

همیشه به واقعیت تبدیل می­‌شوند

انگار آنان برای رسیدن به اهداف­شان دعا نمی‌خوانند...

کاش از آسمان، پتو می ‌بارید

با رنگ­‌های مختلف

با آغوش­‌های مهربان و مطمئن

بچه­‌های خیابان از شب می‌ترسند..

نمی­ دانم

چرا رویاهای آدم­ های خوب

در زندان می ­پوسند و شکنجه می ­شوند

و کسی برای مرگ خوبی­ ها اشک نمی ­ریزد

همچنین مجموعه شعر «با من پرنده باش» سروده مزدک پنجه‌ای در چاپ دوم در ۷۰ صفحه و با قیمت ۱۰ هزار تومان در نشر یادشده منتشر شده است.

در معرفی این کتاب عنوان شده است: این مجموعه شامل سروده‌های سال‌های اخیر شاعر است و وجه دیداری و شنیداری برخی از شعرها که برگرفته از شخصیت شغلی و زندگی کاری اوست، از ویژگی‌های آن است. شعرهای این مجموعه روایتی از پیامدهای اجتماعی، سیاسی، تغزلی است.

مزدک پنجه‌ای شاعر، روزنامه‌نگار و منتقد است که تاکنون سه مجموعه شعر به نام‌های «چوپان کلمات»، «بادبادک‌های روزنامه‌ای»، «دوست داشتن اتفاقی نیست» و نیز یک آنتولوژی از شاعران سپیدسرای گیلان به «نام همه درخت‌ها سپیدارند» منتشر کرده است.

شعری از این مجموعه:

با عشق

لبخند شد زندگی

با عشق پله سال­ رو به پایان است

نفس­‌های ما گرم­تر می‌شود

در نیم‌کره­ قلبم پرندگانی خانه می­‌سازند

نیم دیگرش تویی

با دست­‌های مهربانت

آغوشِ پررمز و رازَت

پله‌­ها را فراموش نمی‌کنم

دارم بالا می­‌روم

از آن چه تو ساختی

در راه پله گفتم خجالت می­‌کشم

از تو از زندگی

از همه این روزها که پله پله رسیدند اینجا!

جایی که هیچ پنداشتی از آن نبود

روزهای آخر سال است

تند­تند بازار را به خانه کشاندیم

نه چیزی برای تو ماند

نه چیزی برای من

همه سهم یخچال بود و مهمان

اما ما هنوز می‌خندیم

هنوز خوشنودیم

و من فکر می‌کنم عشق همین­ است...

انتهای پیام

افزودن نظر